مجتمع فنی تهران
داستان انگلیسی با ترجمه فارسی
تدریس زبان
سایت ابزارها قالب آموزگار رایگان تبليغات شما در اينجا تبليغات شما در اينجا
موضوعات سايت
ارتباط زنده با مدير
ديگر امکانات
ابزارها قالب

داستان شماره ١

Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one,
and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

خانم هريس در روستاي كوچكي زندگي مي‌كند. شوهرش مرده است، اما يك پسر دارد. او (پسرش) بيست و يك ساله است و نامش جف است. او در يك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگي مي‌كرد، اما پس از آن در شهر كاري به دست آورد و رفت و در آنجا زندگي مي‌كرد. نام آن (شهر) گرين‌سي بود. آنجا كاملا از روستاي مادرش دور بود. و او (مادرش) از اين وضع خوشحال نبود، اما جف مي‌گفت: مادر، در روستا كار خوبي براي من وجود ندارد، و من مي‌توانم پول خوبي در گرين‌سي به دست بياورم و مقداري از آن را هر هفته براي شما بفرستم.

يكشنبه‌ي قبل خانم هريس خيلي عصباني بود. او سوار قطار شد و به سمت خانه‌ي پسرش در گرين‌سي رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمي‌زني؟

جف خنديد و گفت: اما مادر، شما كه تلفن نداريد.

او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داري


داستان شماره ٢

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.
We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out
my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."
The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.
The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.
The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?
He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"
You'll love the answer...
The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

داستان شماره ٣


The purpose of life

A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could

ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor

would give him the area of land he has covered.

Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as

possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding,

whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he

did not stop because he wanted to cover as much area as possible.

Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted

and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover

so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury


The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard

everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our

health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the

hobbies we love.

One day when we look back , we will realize that we don't really need that much,

but then we cannot turn back time for what we have missed.

Life is not about making money, acquiring power or recognition. Life is definitely

not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the

beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and

Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define

your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of

your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the

purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of

meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness

would satisfy your high-flyer soul?



سال ها پيش، حاکمي به يکي از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمين هايي را که بتواند با اسبش طي کند را به او

خواهد بخشيد. همان طور که انتظار مي رفت، اسب سوار به سرعت براي طي کردن هر چه بيشتر سرزمين ها سوار

بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرين سرعت ممکن مي تاخت و مي

تاخت. حتي وقتي گرسنه و خسته بود، متوقف نمي شد چون مي خواست تا جايي که امکان داشت سرزمين هاي

بيشتري را طي کند. وقتي مناطق قابل توجهي را طي کرده بود به نقطه اي رسيد . خسته بود و داشت مي مرد. از

خودش پرسيد: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و اين مقدرا زمين بدست بياروم؟ در حالي که در حال

مردن هستم و تنها به يک وجب خاک براي دفن کردنم نياز دارم.

داستان بالا شبيه سفر زندگي خودمان است. براي بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش مي کنيم و از

سلامتي و زماني که بايد براي خانواده صرف کرد، غفلت مي کنيم تا با زيبايي ها و سرگرمي هاي اطرافمان که دوست

داريم مشغول باشيم.

وقتي به گذشته نگاه مي کنيم. متوجه خواهيم شد که هيچگاه به اين مقدار احتياج نداشتيم اما نمي توان آب رفته را

به جوي بازگرداند.

زندگي تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نيست. زندگي قطعا فقط کار نيست ، بلکه کار

تنها براي امرار معاش است تا بتوان از زيبايي ها و لذت هاي زندگي بهره مند شد و استفاده کرد. زندگي تعادلي

است بين کار و تفريح، خانواده و اوقات شخصي. بايستي تصميم بگيري که چه طور زندگيت را متعادل کني. اولويت

هايت را تعريف کن و بدان که چه طور مي تواني با ديگران به توافق برسي اما هميشه اجازه بده که بعضي از

تصميماتت بر اساس غريزه درونيت باشد. شادي معنا و هدف زندگي است. هدف اصلي وجود انسان. اما شادي معنا

هاي متعددي دارد. چه نوع شادي را شما انتخاب مي کنيد؟ چه نوع شادي روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟

داستان شماره ٤


Did you know that an eagle knows when a storm is approaching long before it


The eagle will fly to some high spot and wait for the winds to come. When the

storm hits, it sets its wings so that the wind will pick it up and lift it above the

storm. While the storm rages below, the eagle is soaring above it.

The eagle does not escape the storm. It simply uses the storm to lift it higher. It

rises on the winds that bring the storm.

When the storms of life come upon us - and all of us will experience them - we

can rise above them by setting our minds and our belief toward God. The storms

do not have to overcome us. We can allow God's power to lift us above them.

God enables us to ride the winds of the storm that bring sickness, tragedy,

failure and disappointment in our lives. We can soar above the storm.

Remember, it is not the burdens of life that weigh us down, it is how we handle



عقاب ها در طوفان

آيا مي دانستيد كه عقاب قبل از شروع طوفان متوجه نزديك شدنش مي شود؟

عقاب به نقطه اي بلند پرواز مي كند و منتظر رسيدن باد مي شود.

وقتي طوفان از راه مي رسد بال هايش را باز مي كند تا باد بلندش كند و به بالاي طوفان ببردش.

در حالي كه طوفان در زير بالهايش در جريان است، عقاب بر روي آن در حال پرواز است.

عقاب از طوفان نمي گريزد و از آن براي بلند تر پروزا كردن استفاده مي كند. با باد هايي پرواز مي كند و اوج مي گيرد

كه طوفان را به همراه دارند.

وقتي طوفان زندگي به سمت ما مي آيد و بي شک همه ما آنها را تجربه خواهيم کرد، مي توانيم با قرار دادن ذهن و

اعتقاداتمان به سمت خدا بر آنها چيره شويم. طوفان ها نبايد بر ما غلبه كنند. ما مي توانيم اجازه بدهيم كه قدرت خدا

ما را به فراتر از آنها ببرد.

خداوند ما را توانا ساخته تا بر فراز باد هاي طوفان هايي كه همراه خود بيماري، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي

را به ارمغان مي آورند پرواز كنيم.

به ياد آوريد، بار زندگي نيست كه باعث سقوط ما مي شود بلكه علتش نوع عکس العمل ماست.

داستان شماره ٥


All Depends On Your Perspective

A professor stood before her Philosophy 101 class and had some items in front of

her. When the class began, wordlessly, she picked up a very large and empty

mayonnaise jar and proceeded to fill it with golf balls.

She then asked the students if the jar was full. They agreed that it was. So the

professor picked up a box of pebbles and poured them into the jar. She shook the

jar lightly.

The pebbles, of course, rolled into the open areas between the golf balls. She

then asked the students again if the jar was full. They agreed it was.

The professor then picked up a box of sand and poured it into the jar. Of course,

the sand filled up everything else. She then asked once more if the jar was full.

The students responded with a unanimous - yes.

The professor then produced two cans of liquid chocolate from under the table

and proceeded to pour the entire contents into the jar effectively filling the

empty space between the sand. The students laughed.

"Now," said the professor, as the laughter subsided, "I want you to recognize

that this jar represents your life. The golf balls are the

important things - - your family, your spouse, your health, your children, your

friends, your favorite passions - - things that if everything

else was lost and only they remained, your life would still be full.

"The pebbles are the other things that matter like your job, your house, your

car." "The sand is everything else - - the small stuff."

"If you put the sand into the jar first," she continued, "there is no room for the

pebbles or the golf balls. The same goes for your life. If you spend all your time

and energy on the small stuff, you will never have room for the things that are

important to you. Pay attention to the things that are critical to your happiness.

"Take care of the golf balls first the things that really matter. Set your priorities.

The rest is just sand."

One student raised her hand and inquired what the chocolate represented.

The professor smiled. "I'm glad you asked. It just goes to show you that no

matter how full your life may seem, there's always room for chocolate!"



همه چيز بستگي به ديدگاه شما دارد:

استادي قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالي که وسايلي را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتي کلاس

شروع شد بدون هيچ کلامي شيشه خالي سوس مايونزي را برداشت و با توپ هاي گلف شروع کرد به پر کردن آن.

سپس از دانشجويان پرسيد که آيا شيشه پر شده است؟ آنها تاييد کردند. در همين حال استاد سنگريزه هايي را از

پاکتي برداشت و در شيشه ريخت و به آرامي شيشه را تکان داد.

سنگريزه ها با تکان استاد وارد فضاهاي خالي بين توپ هاي گلف شدند و استاد مجددا پرسيد که آيا شيشه پر شده

است يا نه؟ دانشجويان پذيرفتند که شيشه پر شده است.

اين بار استاد بسته اي از شن را برداشت و در شيشه ريخت و شن تمام فضاي هاي خالي را پر کرد. استاد بار ديگر

پرسيد که آيا باز شيشه پر شده است؟ دانشجويان به اتفاق گفتند: بله!

استاد اين بار دو ظرف از شکلات را به حالت مايع در آورد و شروع کرد به ريختن در همان شيشه به طوري که کاملا فضاهاي بين دانه هاي شن نيز پر شود. در اين حالت دانشجويان شروع کردند به خنديدن.

وقتي خندين دانشجويان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " مي خواهم بدانيد که اين شيشه نمادي از زندگي شماست.

توپ هاي گلف موارد مهم زندگي شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتي و دوستان و اميالتان است. چيز هايي که

اگر ساير موارد حذف شوند زندگي تان چيزي کم نخواهد داشت. سنگريزه ها در واقع چيز هايي مهم ديگري هستند

مانند شغل، منزل و اتومبيل شماست. شن ها همان وسايل و ابزاري کوچکي هستند که در زندگي تان از آنها استفاه

مي کنيد. و اين طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شيشه بريزيد در اين صورت جايي براي

سنگريزه ها و توپ هاي گلف وجود نخواهد داشت. و اين حقيقتي است که در زندگي شما هم اتفاق مي افتد. اگر

تمام وقت و انرژي خود را بر روي مسائل کوچک بگذاريد در اين صورت هيچگاه جايي براي مسائل مهم تر نخواهيد

داشت. به چيز هاي مهمي که به شاد بودن شما کمک مي کنند توجه کنيد.در ابتدا به توپ هاي گلف توجه کنيد که

مهم ترين مسئله هستند. اولويت ها را در نظر آوريد و باقي همه شن هستند و بي اهميت.

دانشجويي دستش را بلند کرد و پرسيد: پس شکلات نماد چيست؟

استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که اين سئوال را پرسيدي!  و گفت: نقش شکلات فقط اين است که نشان دهد

مهم نيست که چه مقدار زندگي شما کامل به نظر مي رسد مهم اين است که هميشه جايي براي شيريني وجود دارد.


داستان شماره ٦


Mountain Story

"A son and his father were walking on the mountains.

Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!"

To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain:


Curious, he yells: "Who are you?"

He receives the answer: "Who are you?"

And then he screams to the mountain: "I admire you!"

The voice answers: "I admire you!"

Angered at the response, he screams: "Coward!"

He receives the answer: "Coward!"

He looks to his father and asks: "What's going on?"

The father smiles and says: "My son, pay attention."

Again the man screams: "You are a champion!"

The voice answers: "You are a champion!"

The boy is surprised, but does not understand.

Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE.

It gives you back everything you say or do.

Our life is simply a reflection of our actions.

If you want more love in the world, create more love in your heart.

If you want more competence in your team, improve your competence.

This relationship applies to everything, in all aspects of life;

Life will give you back everything you have given to it."




داستان كوهستان

پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده روي مي كردند كه ناگهان پسر به زمين مي خورد و آسيب مي بيند و نا خود

آگاه فرياد مي زند: "آآآه ه ه ه ه"

با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان مي شنود. "آآآه ه ه ه ه"

با كنجكاوي، فرياد مي زند:"تو كي هستي؟"

صدا پاسخ مي دهد:"تو كي هستي"

سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد مي زند:" ستايشت مي كنم"

صدا پاسخ مي دهد:" ستايشت مي كنم"

به خاطر پاسخ عصباني مي شود و فرياد مي زند:"ترسو"

جواب را دريافت مي كند:"ترسو"

به پدرش نگاه مي كند و مي پرسد:" چه اتفاقي افتاده؟ "

پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده"

اين بار پدر فرياد مي زند: " تو قهرماني"

صدا پاسخ مي دهد : " تو قهرماني"

پسر شگفت زده مي شود، اما متوجه موضوع نمي شود.

سپس پدر توضيح مي دهد: " مردم به اين پژواك مي گويند، اما اين همان زندگيست"

زندگي همان چيزي را كه انجام مي دهي يا مي گويي به تو بر مي گرداند.

زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست.

اگر در دنيا عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين.

اگربدنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش.

اين رابطه شامل همه چيز و همه ي جنبه هاي زندگي مي شود.

زندگي هر چيزي را كه به آن داده اي به تو خواهد داد.

زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست.


داستان شماره ٧


Love and Time

Inspirational love stories

Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness,

Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was

announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats

and left. Except for Love.

Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last

possible moment.

When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.

Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,

"Richness, can you take me with you?"

Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat.

There is no place here for you."

Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel.

"Vanity, please help me!"

"I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered.

Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."

"Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"

Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear

when Love called her.

Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So

blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going.

When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,

Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"

"It was Time," Knowledge answered.

"Time?" asked Love. "But why did Time help me?"

Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is

capable of understanding how valuable Love is."



روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير

احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را

ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن

مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.

ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.

عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟

ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.

عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.

-"غرور، لطفا کمکم کن"

غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"

غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"

غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"

شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.

ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود

فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را

در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم

داد؟ "

دانش جواب داد:" زمان بود"

عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "

دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را



داستان شماره ٨


A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully

the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and

couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the

crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny

and her wings were wrinkled.

The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become

expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the

butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and

also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be

discharged from her body to enable her to fly afterward.

Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us

with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t

become strong and could not fly.

Don’t worry, fight with difficulties and be sure that you can prevail over them.


شکاف کوچکي بر روي پيله کرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت به تلاش پروانه براي خارج شدن از

پيله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد.

او تصميم گرفت به اين مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قيچي شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتي از پيله

خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هايش چروکيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي

محافظت از بدنش بال هايش را باز کند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين

بخزد، و نمي توانست پرواز کند.

مرد مهربان پي نبرد که خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت

که مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود که او را قادر به پرواز مي کند.

بعضي اوقات تلاش و کوشش تنها چيزي است که بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي

ما مهيا کرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز کنيم.

نگران نباشيد، با سختي ها بجنگيد و مطمئن باشيد که بر آنها پيروز خواهيد شد.

نويسنده: admin || تعداد بازديد از اين مطلب: 1174 || javascript:SendComment(365)ديدگاه ها () || ارسال شده در تاريخ: دوشنبه 23 ارديبهشت 1392
در موضوعات: داستان ، خواندني ، داستان كوتاه ،
ديدگاه هاي کاربران
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

سایت ابزارها قالب

آموزگار رایگان

تبلیغات شما در اینجا

تاريخ امروز: یکشنبه 26 آذر 1396
  • تعداد مطالب: 996
  • تعداد ديگاه ها: 136
  • تعداد اعضا: 739
  • بازديد امروز: 1,338
  • بازديد ديروز: 1,961
  • ورودي گوگل امروز: 14
  • ورودي گوگل ديروز: 45
  • بازديد سال: 903,184
  • بازديد کلي: 2,730,353

  • افراد آنلاين: 3
  • آي پي شما:
  • مرورگر شما:
  • سيستم عامل شما:
  • تبليغات
    محل تبليغات شما محل تبليغات شما
    سایت freeenglish ایجاد شده برای تمرکز تخصصی روی آموزش زبان انگلیسی
    در خبرنامه ي سايت عضو شويد و تمام مطالب سايت را در ايميل خود دريافت کنيد و از اخبار سايت باخبر شويد.
    شما مي توانيد خيلي ساده با وارد کردن ايميل خود در فرم زير عضو خبرنامه ي سايت شويد.

    همه ي مطالب اين سايت متعلق به "تدریس زبان" است و هر گونه کپي برداري از مطالب و قالب آن حرام و غيرقانوني بوده و پيگرد قانوني دارد.