loading...

تدریس زبان

ضرب المثل های عربی و معادل فارسی آنها

آخرین ارسال های انجمن

ضرب المثل های عربی و معادل فارسی آنها

admin2 بازدید : 509 شنبه 20 دي 1393 نظرات (0)



آتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها.

معادل: هر کاری را بايد از راهش وارد شد.

الإحْسانُ عَبيدُ الْإنسانِ:

معادل:

سگ گيرنده چون دندان کند باز       تو حالی استخوانی پيشش انداز

إِحْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضاعُوا الثَّمَرَةَ.

معادل: تبر را گم کرده، پی سوزن می گردد. شتر را گم کرده پی افسارش می گردد.

أَحَرُّ مِنَ الْجَمْر.

معادل: کاسهﻯ داغ تر از آش.دايهﻯ مهربانتر از مادر. کاتوليک تر از پاپ.

آخِ الْأَکفاءَ وَ داهِنِ الْأَعْداءَ.

معادل:

آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا        «حافظ»

إِخْتَلَطَ الْحابِلُ بِالنَّابِلِ.

معادل: شير تو شير شد. خر تو خر شد. دوغ و دوشاب قاطی شد.

إِخْتَلَطَ الْخاثِرُ بِالزُّبادِ.

معادل: شير تو شير شد. خر تو خر شد. دوغ و دوشاب قاطی شد.

أَخُوکَ مَنْ واساکَ بِنَشَبٍ لا مَنْ واساکَ بِنَسَبٍ.

معادل: دوست آن است که گيرد دست دوست در پريشانحالی و درماندگی.

أَدَبُ الْمَرْءِ خَيرٌ مِنْ ذَهَبِهِ.

معادل: ادب سرمايهﻯ مرد است.

إِذا أَرادَ اللهُ هَلاکَ نَمْلَةٍ أَنْبَتَ لَها جَناحَيْنِ.

معادل: اجلش رسيد.اجل دور سرش می چرخد.

إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ.

معادل:

کم گوی و گزيده چون دُرّ       تا ز اندک تو جهان شود پُر          «سعدی»

إِذا ذَکَرْتَ الذِّئبَ فَأَعِدَّ لَهُ الْعَصا.

معادل: چو نام سگ بری، چوبی به دست ار. اسم سگ را بيار و چوب دست گير.

إِذا زَلَّ الْعالِمُ زَلَّ بِزَلَّتِهِ عالَمٌ.

ترجمه: هرگاه دانشمندی بلغزد (اشتباه کند)با لغزشش جهانی دچار لغزش می شود.

معادل:

هر چه بگندد نمکش می زنند     وای به روزی که بگندد نمک

إِذا صاحَتِ الدَّجاجَةُ صِياحَ الدِّيکِ فَلْتُذْبَحْ.

ترجمه: هرگاه مرغی صدای خروسی را در آورد، بايستی سرش را بريد.

معادل:

چه خيری برآيد از آن خاندان   که بانگ خروس آيد از ماکيان؟

إِذا کُنْتَ فی قَومٍ فَاحْلِبْ فی إِنائِهِمْ.

ترجمه: اگر در ميان مردمی زندگی کردی، با ظرف ايشان شير بدوش.

معادل:

چون سر و کار تو با کودک فُتاد پس زبان کودکی بايد گُشاد         «مولوی»

إِنْ کُنْتَ کَذُوباً فَکُنْ ذَکُوراً.

معادل: دروغگو کم حافظه است.

إِذا کانَ رَبُّ الْبَيتِ بِالدُّفِ ناقِراً فَشِيمَةُ أَهْلِ الْبَيتِ کُلِّهِم الرَّقْصُ

معادل: چو کفر از کعبه برخيزد، کجا ماند مسلمانی!

أَرادَ أَنْ يَأْکُلَ بِيَدَيْنِ.

ترجمه: می خواست با دو دست بخورد.

معادل: با يک دست دو هندوانه نمی توان برداشت.

إِرْحَمْ مَنْ دُونَکَ يَرْحَمْکَ مَنْ فَوقَکَ.

معادل: دست بالای دست بسيار است.

أَرَی أَلْفَ بانٍ لا يَقُومُ بِهادِمٍ         فَکَيْفَ بِبانٍ خَلْفَهُ أَلْفُ هادِمٍ

ترجمه: هزار سازنده در برابر يک ويرانگر دوام نمی آورند، يک سازنده در برابر هزار ويرانگر چطور؟!

معادل: قوز بالا قوز.

أَسْمَعُ صَوتاً وَ أَرَی فَوْتاً.

معادل: عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل.

إشتَهَينا الدَّجاجَةَ فَأَکَلناها بِرِيشِها.[2]

ترجمه: هوس مرغ کرديم، سپس مرغ را با پرش خورديم.

معادل: از هول حليم درون ديگ می افتد.

أُطْلُبُوا الْعلمَ مِنَ الْمَهْدِ إلی اللَّحْدِ.

معادل:

چنين گفت پيغمبر راستگوی       ز گهواره تا گور دانش بجوی

إِطْعَمِ الْفَمَّ تَسْتَحِ الْعَينُ.

ترجمه: دهان را سير کن، چشم شرمسار می شود.

معادل: نان بده، فرمان بده.

أَعطِ خُبزَکَ لِلخَبَّازِ وَ لَو أَکَلَ نِصفَهُ.[1]

ترجمه: نانت را برای پختن به نانوا بده، اگرچه نيمی از آن را بخورد.

معادل: کار را به کاردان بسپار.

أَعْقِلْ وَ تَوَکَّلْ.

معادل:

گفت پيغمبر به آواز بلند          با توکل زانوی اشتر ببند

با خدا باش و پادشاهی کن               بی خدا باش، هرچه خواهی کن         «مولوی»

أُعَلَّمَهُ الرِّمايَةَ کُلَّ يَومٍ             فَلَما إِشْتَدَّ ساعِدُهُ رَمانِي

ترجمه: هر روز به او تيراندازی ياد می دهم، همين که بازوانش قوی می شوند ، به سوی من تيراندازی می کند.

معادل: مار در آستين پروردن.بدگهری را ياری کردن.

الْأَفْعالُ أَبْلَغُ مِنَ الْأَقْوالِ.

ترجمه: کردارها رساتر از گفتارها هستند.

معادل: دو صد گفته، چو نيم کردار نيست.

الْأَقارِبُ کَالْعَقارِبِ.

ترجمه: خويشاوندان مانند عقرب ( کژدم ) هستند

معادل: از ماست که بر ماست. خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

الْأَقْرَبُونَ أَوْلَی بِالْمَعْرُوفِ.

معادل: چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.

أُقْصُرْ رَأْيَکَ عَلی ما يَعْنِيکَ.

معادل: هرکس بايد روی مرز خويش راه برود. آدم بايد لقمه را به اندازه دهنش بگيرد.

إِقْلَعْ شَوْکَکَ بِيَدِکَ.

معادل: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.

أَکْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ.

معادل:

طمع آرد به مردان رنگ زردی   طمع را سر ببر گر مَردی           «ناصر خسرو»

الْإِکْرامُ بِالْإِتْمامِ.

معادل: کار را که کرد؟ آن که تمام کرد.

أَکَلْتُمْ تَمْرِي وَ عَصَيْتُمْ أَمْرِي.

معادل: نمک خوردن و نمکدان شکستن.چو ميوه سير خوردی، شاخ مشکن.

أَلا لَيْتَ الشَّبابَ يَعُودُ يَوماً                 فَأُخْبِرَهُ بِما فَعَلَ الْمَشِيبُ

معادل: جوانی کجايی که يادت بخير.

إلی الْماءِ يَسعَی مَنْ يَغُضُّ بِلُقْمَةٍ إلی أَيْنَ يَسعَی مَنْ يَغُضَّ بِماءٍ

معادل: هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک.

أَنا تَئِقٌ وَ أَنْتَ مَئِقٌ فَکَيْفَ نَتَّفِقُّ.[2]

معادل: آبشان به يک جوی نمی رود.

أَنا الْغَريقُ فَما خَوفِي مِنَ الْبَلَلِ.

معادل: آب که از سر گذشت، چه يک نی، چه صد نی.

الْإِنسانُ مَحَلُّ السَّهْوِ وَ النِّسيانِ.

[1] - عَطَی: داد. / يُعطِي: می دهد. / إعطاء: دادن / أَعطِ: بده / الخُبز: نان / الخَبَّاز: نانوا /

[2] - تَئِق: خشمگين/ مَئِق: ناشکيبا.

[1] - البقرة / 44

[2] - الدَّجاجَة: مرغ / الرِّيش: پَر /

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
تبلیغات

سایت ابزارها قالب

آموزگار رایگان

تبلیغات شما در اینجا

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    کدام بخش سایت برای شما مفیدتر بود؟








    آمار سایت
  • کل مطالب : 996
  • کل نظرات : 136
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 745
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 187
  • بازدید امروز : 258
  • باردید دیروز : 494
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 2,980
  • بازدید ماه : 19,267
  • بازدید سال : 89,337
  • بازدید کلی : 3,810,184
  • کدهای اختصاصی