close
مجتمع فنی تهران
متن کامل داستان سیندرلا به زبان انگلیسی به همراه ترجمه فارسی
تدریس زبان
سایت ابزارها قالب آموزگار رایگان تبليغات شما در اينجا تبليغات شما در اينجا
موضوعات سايت
ارتباط زنده با مدير
ديگر امکانات
ابزارها قالب

p1_cinderella1

 

Cinderella is now nearly 70 years old. After having a fulfilling life with the now dead Prince, she happily sat upon her rocking chair watching the world go by from her front porch with a cat called Gizmo for companionship. One sunny afternoon, out of nowhere, appeared the Fairy Godmother.
Cinderella said “Fairy Godmother, what are you doing here after all these years?” The Fairy Godmother replies “Well Cinderella, since you have lived a good, wholesome life since we last met, I have decided to grant you 3 wishes. Is there anything for which your heart still yearns?”

Cinderella is taken aback, overjoyed and after some thoughtful consideration and almost under her  breath she uttered her first wish. “I wish I was wealthy beyond comprehension.” Instantly her rocking chair was turned into solid gold. Cinderella was stunned. Cinderella said “Oh thank you, Fairy Godmother!” The Fairy Godmother replied “It is the least I can do. What is your second wish?” Cinderella looked down at her frail body and said: “I wish I was young and full of the beauty of youth again.” At once, her wish having been desired, became reality, and her beautiful youthful visage had returned. Cinderella felt stirrings inside her that had been dormant for years and long forgotten vigour and vitality began to course through her very soul. Then the Fairy Godmother spokeagain “You have one more wish, what shall you have?” Cinderella looked over to Gizmo, who was now quivering in the corner with fear. “I wish for you to transform my old cat, Gizmo, into abeautiful and handsome young man.” Magically, Gizmo suddenly underwent so fundamental a change in his biologicial make up, that when he stoof before her, he was a boy, so beautiful the like of which she nor the world had ever seen, so fair indeed that birds begun to fall from the sky at his feet.

The Fairy Godmother said “Congratulations Cinderella! Enjoy your new life.” With a blazing shock of bright blue electricity, she was gone. For a few moments, Gizmo and Cinderella looked into each
other’s eyes. Cinderella sat, breathless, gazing at the most stunningly perfect boy she had ever seen.

سیندرلا اکنون حدودا ۷۰ ساله است . بعد از سپری کردن یک زندگی با شاهزاده ای که اکنون مرده است ، او با شادمانی بروی صندلی راحتی اش نشسته و به تماشای جهانی که از جلوی ایوانش میگذرد میپردازد . برای همصحبتی او گربه ای دارد که گیزمو نامیده میشود .

در یک بعد از ظهر آفتابی ،ناگهان جادوگری اشکار شد .سیندرلا به او گفت :جادوگر بعد از این همه سال که گذشته اینجا چه کار میکنی . جادوگر پاسخ داد خب سیندرلا من تصمیم داشته ام سه ارزویت را براورده کنم از زمانی که شما این زندگی خوب را داشته ای تا این زمان که اخرین ملاقاتمان است . ایا چیزی وجود دارد که هنوزم دلت آن را ارزو کند .

سیندرلا خیلی شادمان شده بود بعد از تفکری متمرکزانه زیر لب با خودش اولین ارزویش را زمزمه کرد . من ارزو میکنم انقدر ثروتمند باشم که ورای ادراک باشد. بلافاصله صندلی راحتی اش تبدیل به قطعه ای از طلا شد .سیندرلا گیج شد و گفت : آه، متشکرم جادوگر. جادوگر گفت : این کمترین کاریست که میتوانم انجام دهم .

دومیت ارزویت چیست ؟ سیندرلا نگاهی به بدن نحیفش کرد و گفت : ارزو میکنم که جوان شوم و زیبایی جوانی ام دوباره برگردد.

بلافاصله رویای او به واقعیت پیوست و رخسار زیبای جوانی اش بازگردانده شد.سیندرلا احساس هیجانی در درون خودش کرد به خاطر این که سالها خواب بوده و جوانی و نیروی فراموش شده اش تبدیل به انچه که او به دنبال ان است .سپس جادوگر گفت شما یک ارزوی دیگر بیشتر ندارید چه خواهی خواست ؟

سیندرلا نگاهی به طرف گیزمو کردکه اکنون در گوشه ای از ترس میلرزید . من ارزو میکنم که گربه ی سالخورده ام به یک جوانی بسیار زیبا و خوش چهره تبدیل کنی . به طور سحر امیزی ناگهان گیزمو یک تغییرات کلی بیولوزیکی را متحمل شد او یک پسر شد انقدر زیبا که شبه او را در دنیا ندیده بود انقدر منصف و زیبا که پریانی از اسمان به پایش افتادند. جادوگر گفت : تبریک میگوییم سیندرلا . از زندگی جدیدت لذت ببر . برای یک لحظه کوتاه گیزمو و سیندرلا به چشمان یکدیگر نگاه کردند .

سیندرلا نشست و نفسش را در سینه حبس کرد و خیره شده بود به پسر کامل و اعجاب انگیزی که او تا کنون ندیده بود .

نويسنده: admin || تعداد بازديد از اين مطلب: 7857 || javascript:SendComment(498)ديدگاه ها () || ارسال شده در تاريخ: چهارشنبه 19 تير 1392
در موضوعات: داستان ، خواندني ، داستان كوتاه ،
ديدگاه هاي کاربران
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
اين نظر توسط mahmood در تاريخ 1392/4/26 و 10:03 دقيقه ارسال شده است


تبلیغات

سایت ابزارها قالب

آموزگار رایگان

تبلیغات شما در اینجا

تبليغات
آمار
تاريخ امروز: سه شنبه 21 آذر 1396
  • تعداد مطالب: 996
  • تعداد ديگاه ها: 136
  • تعداد اعضا: 739
  • بازديد امروز: 2,004
  • بازديد ديروز: 1,417
  • ورودي گوگل امروز: 44
  • ورودي گوگل ديروز: 52
  • بازديد سال: 892,607
  • بازديد کلي: 2,719,776

  • افراد آنلاين: 7
  • آي پي شما: 54.82.112.193
  • مرورگر شما:
  • سيستم عامل شما:
  • تبليغات
    محل تبليغات شما محل تبليغات شما
    سایت freeenglish ایجاد شده برای تمرکز تخصصی روی آموزش زبان انگلیسی
    در خبرنامه ي سايت عضو شويد و تمام مطالب سايت را در ايميل خود دريافت کنيد و از اخبار سايت باخبر شويد.
    شما مي توانيد خيلي ساده با وارد کردن ايميل خود در فرم زير عضو خبرنامه ي سايت شويد.

    همه ي مطالب اين سايت متعلق به "تدریس زبان" است و هر گونه کپي برداري از مطالب و قالب آن حرام و غيرقانوني بوده و پيگرد قانوني دارد.